گل پسر من علي گل پسر من علي ، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 13 روز سن داره
محمد سبحان گلممحمد سبحان گلم، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 13 روز سن داره
مجتبی جانممجتبی جانم، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره

♥♥♥خود عشق♥♥♥

آیه گمشده

دیروز جمعه با احمد و مهدی هماهنگ کردیم که برویم بیرون . قرار شد ساعت 11 همگی شوکت آباد باشیم . طبق روال همیشه دوربینم را برداشتم که عکس بگیرم اما شارژ نداشت برا همین از گوشی زن دایی استفاده کردم و دوربینم را گذاشتم روی ماشین و کلا یادم رفت . بعد علی را بردم پارک ، بعدش ظرفا رو شستم ، بعدش وضو گرفتم و نماز خوندم ، بعدش نهار را آقایان آماده کردند(جاتون خالی)و خوردیم ، بعد تخمه و آجیل و میوه و .... حالا دیگه وقته رفتنه باید بریم . یادم به دوربینم افتاد .... کجاست ؟؟؟؟؟؟؟؟ رو ماشین ..... حالا ماشین هم از صبح هزار جا رفته . بلافاصله آیه گمشده را خواندم ( والفتح جبارالله ) این آیه را اگر بلافاصله بعد گم شدن چیزی بخوانید آن زود پیدا میشود اگه...
3 اسفند 1392

عکس عروسی

اینم عکسای عروسی ملیحه دختر عموم پیوندتان را با تقدیم هزاران گل سرخ تبریک میگویم و زندگی پر از عشق و محبت را برایتان آرزو میکنم یکی از بی سابقه ترین ترین عروسی ها بود می دونید چرا ؟ قبل این عروسی توی اقوام ، عروسی داداشم بود که پر از استرس برایمان بود می دونید چرا ؟ به اصطلاح عامیانه چون توی دنیا فقط یه داداش داشتیم می خواستیم سنگ تموم بزاریم و لازمه این هزینه های بسیار زیاد بود و مدت زمان زیادی به دنبال ملزومات بودیم .که در نهایت خدا را شکر همان طوری شد که می خواستیم اما عروسی دختر عمو که در نهایت آرامش و سادگی برای همه بود ( از سه شنبه هفته گذشته که عموم به ما گفتن برای چیدمان جهیزیه برویم منزلشان تا جشن عروسی 5 ...
29 بهمن 1392

عروسی دختر عمو

دیشب عروسی ملیحه دختر عمو ابراهیم رفتیم . خیلی خوش گذشت . همه آشنایان بودن . این عروسی فرق می کرد چون خانوم دایی ، اولین عروسی بود که با ما بودن . عکساشو بعد میزارم
27 بهمن 1392

ولنتاين مبارك

ديشب خونه مامان بوديم ( خاله فاطمه و ميترا خانوم و خودمون ) و هر كدوم ما داشتيم به همسرانمان اس ام اس ولنتاين مي داديم و بهشون تبريك مي گفتيم و اونا هم متقابلا اس مي فرستادن . مامان گفت فردا شب بياين خونمون تا من به شما خانوما كادوي ولنتاين بدهم . من هم كيك پختم و رفتيم خونه مامان . ...
25 بهمن 1392

22 بهمن 92

دوشنبه علی که از مهد آمد گفت : مامان خاله ماریا گفته فردا بریم راهپیمایی و بعد آخرش بریم پارک نقاشی بکشیم ، حتما بریم خاله ماریا گفته . منم به اسرار پسرم برا روز سه شنبه هیچ برنامه قرار ندادم و با علی و خاله فاطمه رفتیم راهپیمایی . اولش که از دور علی نگاه جمعیت کرد به من گفت مامان اینا که هیئت هستن مگه نگفتی میریم راهپیمایی .؟ بعد دیگه بهش گفتم همین راهپیمایی.... اینجا داره مارک پاستلا رو با مال خودش مقایسه میکنه راهپیمایی در بغل عمو علی به من میگه مامان تو نقاشیم این نوشته وسط رو کشیدی یا نه؟ ژستای پسرمو ...
23 بهمن 1392

خرید عید

دیروز بعدازظهر با معصومه قرار گذاشتیم بریم بازار . برا همین طفلی عزیز علی (چون ما که سر کار بودیم رفته بودن حمام ) تو خونه تنها موندن و منو علی رفتیم خونه مادربزرگ( چون اونجا نزدیکه بازاره ) . با معصومه فسقلی ها را خوابوندیم و زدیم بیرون . اول رفتیم بازار و چند نمونه ای پسند شد اما گفتیم هنوز که به ما زنگ نزدن بریم مدرس را هم ببینیم تا این که سر از خیابان توحید در آوردیم و با تماس گرفتن تشریف بیاورید فینگیلی ها بیدار شدن. آیسان جون آخرین مغازه ای که رفتیم مثل لباس ماهان جون داشت منم برا علی گرفتم . معصومه هم برا علی گرفت . اینم یه لباس توخونه ای ( قرار شد من سمت خیابان معلم برم و اونجا را ببینم و معصومه سمت خونه خودش و به هم خبر بد...
20 بهمن 1392

مهمانی دیشب

دیشب مامانی با خاله فاطمه و دایی واحمد ومهدی اومدن خونمون . معصومه و مادر بزرگ و خاله طیبه نتونستن تشریف بیارن . از روز قبل تدارک درست کردن شیرینی را با علی داده بودیم و مواد لازم را خریدیم . وقتی علی خوابید شروع به درست کردن کردم . امشب قراره کف بزنیم . برای همین عصر با همسری رفتیم ریشه خریدیم و بعد ریشه ها را پوست کندیم و سپس جوشاندیم و بعد هم دوستان شروع به کف زدن کردند . جاتون خالی خیلی خوش گذشت .   در استان ما شب های زمستان که هوا سرد است وقتی دور هم جمع میشیم کف میزنیم . کف یه خوردنی هست که با جوشاندن ریشه نوعی درخت با آب مایعی به دست می آید و بعد شروع به هم زدن آن مایع با یک دسته گز(چوب) می کنیم ( مثل خامه) بعد تقریب...
19 بهمن 1392